![]() |
![]() |
|
|
دور از من لباس شادی را لحاف روحت می کنی...یا دردهای مکرر را می نوشی؟ کجای دریا مغروقی...کجایی که بی قراری هایم را به تن عریانم می پیچم .اما مدام در قلبم می گویی :"چرا رهایم کردی؟" دیگر آفتاب لحظه ها را نوازش نمی کند...دیگر لبخند درها را نمی گشاید...بی تو دنیا خانه ی خطاهای بی انتهاست ! تو را با تنهایی...تو را با لب های بی شکوه و غم های بی پایان به یاد دارم...تورا با اتاقک ویران شده و گریه های پنهان می بینم... پس بیدار شو ! من و این وحشت بی فرجام می دانیم !
هجرت تو را به خانه ی سبز نمی برد...این اوهام بال پروازت نیستند... بیدار شو ! من از بی تو بودن می ترسم...و از درد مکرر خواستن و نیافتن.. رگ های من بوی تو را می جویند اما تو چشم های روشن را...برای التیام قلب بیماری هدیه می کنی و از ایوان شکسته ای باغ پژمرده را می بوسی... دوری را چه راحت آموختی ! چه آسوده فراموشم می کنی ! "پگاه" |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1389/06/28ساعت 11:0 بعد از ظهر توسط یرالمالار |
|
|
من به تو خنديدم من به تو خنديدم دل من گفت: برو
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/06/09ساعت 11:53 بعد از ظهر توسط یرالمالار |
|
|
من کدوم عهدو شکستم ؟
که از عشق من بریدی!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/05/28ساعت 7:34 بعد از ظهر توسط یرالمالار |
|
|
بدرقه ات کردم در سکوت
بدرقه ات کردم پشت دیواری از مهر میخکوب در هوای خفهءجدایی حلق اویز در صحن بی ثباتی ها پروازی دور از اشیان قطرات اشک جلوی دیدم را گرفته اند حرکتی را نمی بینم ایستاده ام در هجر فاصله ها وحشت زاست اینجا ایستاده ام محکوم به ماندن و تو عجول برای رفتن اما فاصله ها هم محکومند....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/12/27ساعت 5:22 بعد از ظهر توسط یرالمالار |
|
|
بیش از این ها آه آری
بیش از اینها می توا ن خاموش ماند
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/11/26ساعت 6:51 بعد از ظهر توسط یرالمالار |
|
|
منم ان خسته دل درمانده
به تو بیگانه پناه اورده منم ان از همه دنیا رانده در رهت هستی خود گم کرده از ته کوچه مرا می بینی گریه کن گریه نه بر من خنده
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/10/20ساعت 11:45 قبل از ظهر توسط یرالمالار |
|
|
اسمان همچوصفحه دل من
روشن از جلوه هاي مهتاب است امشب از خوا ب خوش گريزانم که خيال تو خوش تر از خواب است خيره بر سايه هاي وحشي بيد مي خزم در سکوت بستر خويش باز دنبال نغمه اي دلخواه مي نهم سر به روي دفتر خويش تن صدها ترانه مي رقصد در بلور ظريف اوايم لذتي ناشناس و رويا رنگ مي دود همچو خون به رگهايم اه... گويي ز دخمه ي دل من روح شبگرد مه گذر کرده يا نسيمي در اين ره متروک دامن از عطر ياس پر کرده بر لبم شعله هاي بوسه تو مي شکوفد چو لاله گرم نياز در خيالم ستاره اي پر نور مي درخشد ميان هاله راز ناشناس درون سينه ي من پنجه بر چنگ و رود مي سايد هم ره نغمه هاي موزونش گوييا بوي عود مي ايد اه... باور نمي کنم که مرا به تو پيوستني چنين باشد نگه ان دو چشم شور افکن سوي من گرم و دلنشين باشد بي گمان زان جهان رويايي زهره بر من فکنده ديده ي عشق مي نويسم به روي دفتر خويش جاودان باشي اي سپيده ي عشق
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/09/09ساعت 2:29 بعد از ظهر توسط یرالمالار |
|
|
سهراب گفتي:چشمها را بايد شست......شستم ولي !.........
گفتي: جور ديگر بايد ديد.......ديدم ولي !.............. گفتي زير باران بايد رفت........رفتم ولي !............. او نه چشمهاي خيس و شسته ام را..نه نگاه ديگرم را...هيچ کدام را نديد !!!! فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت: " ديوانه باران نديده !! " |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/08/13ساعت 6:21 بعد از ظهر توسط یرالمالار |
|
|
چه زود گذشت ...
چه زود گذشت براي هم بودن و براي هم سوختن چه زود گذشت بي قراري ديدارمان چه زود دستانت از درخشش نوازش به تيرگي بي مهري عادت کرد و لبخند غبار سايه سردي از جلوه بودنت را نشانم داد چه زود نشانه کوچه باغهاي خاطره را فراموش کردي چه زود از بيشه ي تو اهوي سر گردان که به تو پناه اورده بود رانده شد چه زود بي قرار تنهايي شديم چه زود گذشت بي قراري ديدارمان...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/07/02ساعت 5:41 بعد از ظهر توسط یرالمالار |
|
|
با تو این تن شکسته داره کم کم جون می گیره
اخرین ذرات موندن توی رگهام نمیمیره با تو انگار توو بهشتم...با تو پر سعادتم من دیگه از مرگ نمی ترسم...عاشق شهامتم من اگه رو حصیر بشینم...اگه هیچ نداشته باشم با تو من مالک دنیام...با تو در نهایتم من با تو انگار توو بهشتم...با تو پر سعادتم من دیگه از مرگ نمی ترسم...عاشق شهامتم من با تو شاه ماهی دریا...بی تو مرگ موج توو ساحل با تو شکل یک حماسه...بی تو یک کلام باطل بی تو من هیچی نمی خوام از این عمری که دو روزه نرو تا غم واسه قلبم پیرهن عزا(عذا؟!!)بدوزه با تو انگار توو بهشتم...با تو پر سعادتم من دیگه از مرگ نمی ترسم...عاشق شهامتم من........
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/06/13ساعت 11:15 قبل از ظهر توسط یرالمالار |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
واسه من همین خیالتم بسه!
|
| پیوندها |
|
پگاه پریسا |
|
RSS
|